خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

میگوید خوشبختی از نگاه بیمار تو چیست ؟ نگاه بیمار من ؟ خوشبخت بودن شاخ و دم ندارد ؛ دارد ؟ خوشبختی از نگاه هرکس یک چیز ست ؛ پول ؛ خانه ؛ ماشین ؛ یا ... اما از نگاه بیمار من همه اینها را یک روز باید بگذاری یک لباس سفید تن کنی بروی زیر خاک بخوابی ؛ خوشبختی آن نیست که از انسان جدا شود ؛ اصلا خوشبختی جدا شدنی نیست ؛ خوشبختی یعنی آن شب از شبهای زمستان که کلید را میاندازم ، در را باز میکنم و تو روی کاناپه نشسته ای ، مشغول بافت شالگردن بنفش ر بوی سوپ شیر و قارچ در خانه ی کوچکمان پیچیده من را که میبینی بوسه ای مهمان ام میکنی و پیشانی ات را بوسه پس میدهم کیسه های خرید را از دستم میگیری روی پیشخوان میگ

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

جملات من عادت کرده اند به نمناک بودن از غم ؛ اما من میگویم همین جملات نم کشیده ست که باعث شروع جملات جدید و کشف زیبایی های خاص میشود ؛ حالا تمام رابطههایم شدهاند کلمهای، آدمهای پشت نوشتهها. ترجیح میدهم دوستانم همینهایی باشند که چشمشان از این سمت جملهها پیداست و نه آن واقعیهایی که زمختی حضورشان حتی کلمهها را از زبان به حلق برمیگرداند. شاید این نوشته زیادی ریاکارانه به نظر بیاید، ولی همین است تمام حرفم که من با دل مینویسم و شما هم با دل میخوانید، لازم هم نیست همه آدمهای دنیا از من و خانهام خوشششان بیاید، اصلاً آدم باید گاهی مایه تنفر کسی باشد که حس کند بودنش میتواند چاهی باشد

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

از آرزوهام همیشه این بود که روز رفتن ام رو بدونم ؛ که توهمین روزای جوونی برم ؛ روزای قبل از رفتن راه بیوفتم از همه حلالیت بطلبم که حلالم کنند که باز بخندند بگن پسره دیوونه شده ؛ که روز رفتن ام رو بدونم روزهای قبل کارام انجام شده باشه ؛ ریشام آنکاد شده باشه ؛ و شاید روزهای قبل یه نامه ام نوشتم ؛ به تموم آدمایی که من رو میشناسند ؛ بزارم جایی که هرکسی ببینه ؛ شاید اگرزمان هم بدونم ؛ خوابیده رو به قبله ؛ نامه ام رو هم روی سینه ام باشه ؛ که شاید مراحل شست و شو و پوشاندن لباس به من تموم شد و روی دوش آدمهایی که یک عمر زیر پاشون بودم وارد خونه ام شدم ؛ که وقتی پارچه ی روی صورت ام رو کنار زدند یک نفر ش

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

دروغ چرا ؟! حالـا فلانی و فلانی بیان بگن که آدم های از خود راضی و خودخواه را دوست ندارند این چه ربطی به مادارد ؟ اتفاقا برعکس همه من عاشق ادم های لجباز و یک دنده و از خود راضی ام ، من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند .حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیز

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

و اما تو ؛ به راستی که یکنفر بمیرد عزیز میشود ؛ تا دیروز هیچکس قدر تورا نمیدانست که با این سن و سال و همسر فرزند در حال جنگی و حالا شده ای صدر اخبار و پست ها ؛ شهادتت مبارکت باشد ؛ میخواهم بگویم من نه بسیجی ام ؛ نه سپاهی ام ؛ نه اهل این سیاست ام اما یک چیز را میدانم ؛ که مرد بودی ؛ مردانگی ات را دوست دارم ؛ یک نفر بسیجی و سپاهی میشود و نوامیس مردم را در قالب گشت ارشاد و این حرف ها میدرد ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود جوان های مردم را میزند و بی آبرو میکند ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود و پشت ریش و چهره مذهبی اش هر کثافت کاری که بتواند میکند ؛ یکنفر هم مثل تو بسیجی و سپاهی میشود یاعلی میگوید میرود خط

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

نروید ؛ داخلش نروید ؛ اگر هنوز جویبار های احساس دردرونتان جاری ست نروید داخل ارتباط ؛ ارتباط برای آدم های حساس مثل سم میماند ؛ اگر وارد ارتباط شوید و شخص مقابل تان حساس نباشد مجبور میشوید به سرعت رابطه را ترک کنید ؛ البته نه حساسِ بیخود ؛ حساس ! مثلا اگر مثل من از جمع و میهمانی های شلوغ فراری هستید و بعد از یکساعت در جمع بودن حالتان بهم میخورد اما میتوانید ساعت ها که هیچ حتی روزهای متوالی در خلوت دونفره تان خوش باشید یعنی شما شخص حساسی هستید ؛ اگر بجای صحبت در مورد مسائل جنسی میتوانید ساعت ها زل بزنید به رگ سبز روی پایش و مدام لذت ببرید یعنی شما شخص حساسی هستید اگر برایتان بوی دست هایش آرام ب

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

زمان چیزی را حل نمیکند اما جوری معادله تک مجهولی ات را بهم میپیچاند که پاسخ که هیچ حتی مجهول هم گم میکنی ؛ و دست آخر تصمیم میگیری معادله را بلکل رها کنی صفحه را ورق بزنی اصلا نبینی اش ؛ و به این عمل میگویند زمان همه چیز را حل میکند ؛ نه آقاجان زمان هیچ چیز را حل نمیکند ؛ حالا عکس هایت را پاک کردم، و حالا کم کم چهره ت را فراموش خواهم کرد ، مث همان خاطره ای که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید و فقط یادم مانده جایی حوالی میدان ولیعصر اتفاق افتاد و می دانی ؟ خیلی فکر کردم اما حتی یادم نیامد خاطره مان در مورد چه بود ؟ انگار دیگر خاطره ای نیست، چیزها جایشان را به چیزهای دیگری می دهند، اتفاقات جایگزین می

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

همیشه شب که شد موقع خواب ؛ ازصبح روزت رو مرور میکنی تا شب ؛ آخ که فلان جا فلان موقع چرا جواب فلان کس رو فلان ندادم ؟ اصلا نیمی از جواب حرف هایی که بهمون میزنند رو زیر دوش حموم و موقع خواب به ذهنمون میرسه ؛ همیشه هم با خودمون میگیم کاش همون موقع یادم بود جوابش رو میدادم ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم اون آدم هایی که بهت حرف زدن و جوابشون رو ندادی ؛ یکنفر رو جدا کن ؛ یکنفر که برات فرق داره ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم حرف ها اون حرفی که نزدی رو جدا کن ؛ بخونش ؛ روش کم میشد اگرمیگفتم ! دهنش بسته میشد ! مچش گرفته میشد ! حالش گرفته میشد ! اما نگفتی ویادت هم نبود که بگی و الان هم که یادت هست نخواهی گفت ؛

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

یکجاهم مینشینی خودت رارصد خواهی کرد و خواهی دید چندین بار تا بحال دوست داشته ای ؛ دوست داشته ای ؛ گفته ای بمان که معشوقه شعرهایم شوی ؛ اما نماندند ؛ و تو به اندازه موهای سرت دوست داشته ای که بمانند ؛ فاحشه شده ای ؛ نه بدست دیگران ؛ بلکه بدست خودت خودت را فاحشه کرده ای ؛ ندانسته ای برای چه کسی چقدر از محبتت را خرج کنی ؛ به یکجا میرسی میبینی تمام محبتت را خرج کرده ای ؛ و دیگر برایت چیزی نمانده ؛ هم را قورت داده ای و هضم نشده ؛ تا یکجا نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن تو را وادار به ایجاد ارتباط میکند تو را وادار به دوست داشتن میکند به یکجا خواهی رسید و کسی را خواهی دید که افسوس خواهی خورد کا

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

فکر میکنم به بادی که افتاده است به جانِ پیراهن قهوه ایت. و خبرهای بسیاری دارم از دستهایِ یکباره نابود شده ات در آن.مثلا فشار انگشتهایم و ناخن ام در میانشان. مثلا تمام حرفهایی که موهایم با دستانت داشت. مثلا مژه هایم که لای دو انگشت گرفتیش. مثلا خط تقارن پیشانیم را از بالا تا روی بینی و گودیِ روی لب و یک جفت لبِ بنفش کمرنک و گاهی قرمز و گودی زیر لب کشیدنت. مثلا مات شدنِ دستانت در اولین برهنگی. مثلا چانه ام را جا به جا کردن برای دیدن دو چشم درشتِ سیاهم. مثلا پنج انگشتت را بی حرکت به گونه ام چسباندن. مثلا سنتور زدن با انگشتهایى که طبق قاعده ای منظم پس و پیش گذاشتی و حرکت سریعش درهوا. مثلا شاملو ور

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:35

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

چندی پیش بود که نگاشتـم ؛ قاتل به محل قتل برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتـش نیز ؛ میخواهم بگویم اشتباه کردم ؛ عاشق به خاطراتـش برنمیگردد ؛ عاشق اصلا جایی نمیرود که برگردد ؛ میخواهم بگویــم قاتل به محل قتل برمیگردد و عاشق با خاطراتش میماند و زندگــــی میکند ؛ آدمِ عاشق یعنی آدم خاطرات ؛ آدم گذشته ؛آدم های

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

به رگ های سبز رنگ پشت مچ دستش نگاه میکردم ؛ هیچ چیزش به اندازه سبزی رگ هایش نمیتوانست نظرم را بخودش جلب کند ؛ یـــا حتی استخوان آرنجش که زیر یک لایه پوست تکان میخورد با هر بـار باز و بسته شدن دستانش دیوانه ام میکرد به چشم هایش هم گاهی نظر داشتم ؛ اما امکان نداشت برایم بتوانم خیره بمانم چشم هایش احسا

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

هنوز هم هوا گرگ و میش بود ؛ بیست و دو کیلومتر دور از جاده روی بالکن طیقه دوم ویلای دوطبقه ؛ به دور از شهر و آدم هایش خوابیده ؛ زن غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است ، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد دلش غنج زد آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. دست کرد از زیر لباس دست کشید

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

زن کیست ؟ زن باید بوی گل یاس بدهد لبخندش وقتی میخندد توی همان اتاقی که بالکن هم دارد گلدانهای سفالی اش حسودی کنند به ظرافت خلقت زنی که هر روز با آب به استقبالشان می آید و سیرابشان میکند ...گاه گاهی مینشیند کنار گلدانهای بالکن و با دستمال سپیدش برگهای گلدان را پاک میکند و زیر لب زمزمه میکند آهنگ مورد

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ، حال آنکه خیر شما در آن است . و یا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آنکه شر شما در آن است . و خدا می داند و شما نمی دانید .

| سوره بقره _ آیه 216 |

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

یک زمان هم آنقدر بزرگ میشوی که میفهمی چقدر تنهائی ؛ تنها بودن به تعداد افرادی که با تو در ارتباط اند مربوط نیست ؛ تنها بودن یک حس بی سرانجام ست ؛ تنها بودن بد نیست ؛ راستش را بخواهید از نظر من همه آدم ها تنها هستند ؛ اما زمانی متوجه این تنهایی میشوند که دیگر شخصی یا چیزی برای دلخوش کردن نداشته باشند

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:41

صفحه بندی